نیمی از خیابان های این شهر دخترک چهار فصل را به دیوانگی می شناسند


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 16 شهریور 1395-05:09 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

ادخلو جنگل



هفت سالم بود که همسایه ما شدند ... توی یک کوچه بن بست بودیم ... ما ته کوچه بودیم بعد ممد حسن اینا و بعد آنها آمدند ... 
مادرم دعوایم کرده بود که چرا وقتی بابا نیست تا سر شب بیرونم ...

 من هم از خانه بیرون زده بودم که اصلا شناسنامه ام را بده  می خواهم بروم ... 
قبلا کریم تیزی را دیده بودم که با ننه ی کریم دعوایش شد و این را که گفت ننه کریم به هول و ولایش افتاده بود  
اما مادر من که ننه ی کریم نبود .
 جارویش را برداشت و سه چهار تا مشتی اش را زد به ناکجایم و بعد رفت تو  
 
آمد کنارم و گفت و  

_ چرا با مامانت دعبا میتُنی  

نمیدانم توی کدام فیلم استقلال داشتن را یاد گرفته بودم که گفتم 
_ نمیذاره استقلال داشته باشم ... بزرگ شدم ... نمیدونه من چند سالمه ؟ 
با چشمهای مثل گربه اش نگاهم کرد و گفت 
_ خب مامانت خیلی چند سالشه تو نباید باهاش دعبا بُتُنی

همان موقع بود که احساس عشق عجیبی به من دست داد ... یعنی نمیدانستم عشق چیست ولی خب دلم میخواست توی خاله بازی هایش بابای عروسک هایش شوم ... 
مانند حاج محسن سوار دوچرخه ام شوم بار ببرم بندر و از آنجا برایش پیراهن مخمل بخرم با شال بندری  
اما خب توی همه ی قصه های عشقی ممد حسنی هست که وقتی تو بندری بیاید روی زیلو بنشیند و عروسک هایت را ماچ کند و چایی را که حق توست بخورد 
و از همان موقع ها یک رقابت عشقی بدوی بین من و ممد حسن شکل گرفت ...  

من شیفت صبحی بودم و ممد حسن شیفت ظهر ... هر دو یک نصفه روز را برای عرض اندام وقت داشتیم ... من میرفتم مدرسه و تازه آن موقع ها که دیکته را پانزده میشدم میفهمیدم بعضی کلمات را یک جوری مینویسند که آن جوری که تو میگویی نیست ... برایش میگفتم میدونستی خاهر و خواهر مینویسن ؟؟ بِبنرج را برنج ؟؟ دُمکه را دکمه؟...  
او هم کیف میکرد از این همه سوادم ...  

ممد حسن اما زور گو بود ... گاهی دعبایش میکرد که چرا دامنت کوتاه است  
او هم پیش من گریه میکرد که ممد حسن بد است من نصیحتش میکردم که عیب ندارد تو خوب باش معلممان گفته خدا توی ان دنیا به آدم های خوب میگوید ادخلو جنگل ... میگفت یعنی چه ... میگفتم ادخلو یعنی بفرمایید جنگل هم بهشت است میگفت یعنی مثلا شمال ؟. گفتم نه یه جنگلایی که فقط توی بهشت است 

اخرش یک روز با ممد حسن دعبایش شد ... ممد حسن دست کرده بود توی موهایش و آن ها را کشیده بود آخرش هم گفته بود موهات مثل سیم ظرف شوییه  
من سیم ظرف شویی هایش را دوست داشتم ... خیلی قشنگ بودند ... آخرش پدرش ماموریت گرفته بود و رفتند ... موقع رفتن یک تار از موهایش را یادگاری داد و قول داد که تا بلد شد بنویسد برایم نامه بفرستد  ... تا چند ماه داشتمش منتظر نامه هایش هم بودم ... گذاشته بودمش لای کتاب داستانم ..،بعدش اصلا نفهمیدم چی شد ... 
الان حتی اسمش هم یادم نیست ... نمیدانم او مهتاب بود یا خواهرش ...  
اما موهای فرش را همیشه در خاطرم داشتم ... خود شاعر هم میگوید چین و شکن زلف یار حلقه دام بلاست ...  
حالا یار های من بلاهایشان حلقه حلقه است و تقصیر من هم نیست ... گویا توی طالعم نوشته شده یارش مو فرفری است.




نظرات() 
آماریس
دوشنبه 11 دی 1396 07:54 ب.ظ
عااااالی بود این متن
کلی باهاش حس گرفتم
ممنون
پاسخ کافه چهارفصل : ممنون از لطفتون ... خوشحالم



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic