تبلیغات
کافه چهار فصل

نیمی از خیابان های این شهر دخترک چهار فصل را به دیوانگی می شناسند


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 16 شهریور 1395-04:09 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

ادخلو جنگل



هفت سالم بود که همسایه ما شدند ... توی یک کوچه بن بست بودیم ... ما ته کوچه بودیم بعد ممد حسن اینا و بعد آنها آمدند ... 
مادرم دعوایم کرده بود که چرا وقتی بابا نیست تا سر شب بیرونم ...

 من هم از خانه بیرون زده بودم که اصلا شناسنامه ام را بده  می خواهم بروم ... 
قبلا کریم تیزی را دیده بودم که با ننه ی کریم دعوایش شد و این را که گفت ننه کریم به هول و ولایش افتاده بود  
اما مادر من که ننه ی کریم نبود .
 جارویش را برداشت و سه چهار تا مشتی اش را زد به ناکجایم و بعد رفت تو  
 
آمد کنارم و گفت و  

_ چرا با مامانت دعبا میتُنی  

نمیدانم توی کدام فیلم استقلال داشتن را یاد گرفته بودم که گفتم 
_ نمیذاره استقلال داشته باشم ... بزرگ شدم ... نمیدونه من چند سالمه ؟ 
با چشمهای مثل گربه اش نگاهم کرد و گفت 
_ خب مامانت خیلی چند سالشه تو نباید باهاش دعبا بُتُنی

همان موقع بود که احساس عشق عجیبی به من دست داد ... یعنی نمیدانستم عشق چیست ولی خب دلم میخواست توی خاله بازی هایش بابای عروسک هایش شوم ... 
مانند حاج محسن سوار دوچرخه ام شوم بار ببرم بندر و از آنجا برایش پیراهن مخمل بخرم با شال بندری  
اما خب توی همه ی قصه های عشقی ممد حسنی هست که وقتی تو بندری بیاید روی زیلو بنشیند و عروسک هایت را ماچ کند و چایی را که حق توست بخورد 
و از همان موقع ها یک رقابت عشقی بدوی بین من و ممد حسن شکل گرفت ...  

من شیفت صبحی بودم و ممد حسن شیفت ظهر ... هر دو یک نصفه روز را برای عرض اندام وقت داشتیم ... من میرفتم مدرسه و تازه آن موقع ها که دیکته را پانزده میشدم میفهمیدم بعضی کلمات را یک جوری مینویسند که آن جوری که تو میگویی نیست ... برایش میگفتم میدونستی خاهر و خواهر مینویسن ؟؟ بِبنرج را برنج ؟؟ دُمکه را دکمه؟...  
او هم کیف میکرد از این همه سوادم ...  

ممد حسن اما زور گو بود ... گاهی دعبایش میکرد که چرا دامنت کوتاه است  
او هم پیش من گریه میکرد که ممد حسن بد است من نصیحتش میکردم که عیب ندارد تو خوب باش معلممان گفته خدا توی ان دنیا به آدم های خوب میگوید ادخلو جنگل ... میگفت یعنی چه ... میگفتم ادخلو یعنی بفرمایید جنگل هم بهشت است میگفت یعنی مثلا شمال ؟. گفتم نه یه جنگلایی که فقط توی بهشت است 

اخرش یک روز با ممد حسن دعبایش شد ... ممد حسن دست کرده بود توی موهایش و آن ها را کشیده بود آخرش هم گفته بود موهات مثل سیم ظرف شوییه  
من سیم ظرف شویی هایش را دوست داشتم ... خیلی قشنگ بودند ... آخرش پدرش ماموریت گرفته بود و رفتند ... موقع رفتن یک تار از موهایش را یادگاری داد و قول داد که تا بلد شد بنویسد برایم نامه بفرستد  ... تا چند ماه داشتمش منتظر نامه هایش هم بودم ... گذاشته بودمش لای کتاب داستانم ..،بعدش اصلا نفهمیدم چی شد ... 
الان حتی اسمش هم یادم نیست ... نمیدانم او مهتاب بود یا خواهرش ...  
اما موهای فرش را همیشه در خاطرم داشتم ... خود شاعر هم میگوید چین و شکن زلف یار حلقه دام بلاست ...  
حالا یار های من بلاهایشان حلقه حلقه است و تقصیر من هم نیست ... گویا توی طالعم نوشته شده یارش مو فرفری است.




نظرات() 

تاریخ:جمعه 25 تیر 1395-09:07 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

لطفا

سلام دوستان چطورین

میگما من اصولا تو دور بدشانسی که بیفتم پشت سر هم رکورد وار میاد برام
اون از رمان و سایت
بعدم گوشیم سوخت
بعد فلش نازنینم به فنا رفت 
بعدم اطلاعات سیستمم به رحمت خدا رفت 
یعنی همون فایل ویرایش نشده ای هم که داشتم رفت
به انجمن پیام دادم که لطف کنن برام بفرستن چون میدونم هنوز تو گوگل هست و حذف نشده اما خب جواب نمیدن که 
ایا کسی هست صدای مارا به گوش مدیران برساند؟؟؟
با تچکررر


میگما میشه اون دوستانی که به مطالب منفی میدن لطف کنن دلیلش و بگن ؟؟؟ از برای چه ؟؟؟؟ اخر چرا؟؟؟


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 24 تیر 1395-03:41 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

جنگ تحمیلی

شبیه زنی شده ام سالخورده 

بازمانده از جنگی تحمیلی ...
بی خانه و کاشانه
بی دوست و یاور
و تو ...
همان مفقود الاثری هستی
که نمیدانم امدنش را منتظر بمانم
یا رفتنش را اشک بریزم 
...


و امان از پنج شنبه های بی هویت من
....


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 16 خرداد 1395-06:10 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

دیوانگی

بنظر من دیوانگی زیاد هم بد نیست 

مثلا یک روز صبح
 ناگهان از خواب برخیزی 
سراسیمه لباسهایت را تن کنی
 و دستی بر موهای اشفته ات بکشی 
و با عجله از خانه خارج شوی
 توی اسانسور اخرین دکمه ی پیراهنت را ببندی
 و تمام راه را بدوی و
 درست قبل از اینکه 
قدم روی اخرین پله ی غربت بگذارم 
نامم را دیوانه وار فریاد بزنی
 و من درست قبل از اخرین پله
 و اخرین قدم
 صدایت را بشنوم 
 درست قبل از اخرین پله ...


نظرات() 

تاریخ:شنبه 15 خرداد 1395-10:49 ق.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

دلتنگی

آدم هایی که می روند

 یک چیز را نمی دانند
 یا می دانند و فراموش کرده اند  
و عاقبت روزی... 
یک جایی ... 
یادشان می افتد... 
یک خاطره ... یک نگاه ... 
یک نیمکت چوبی کنج پارک ... 
یا میز دو نفره کافی شاپ ... 
یا عطر یک فنجان چای ... 
یک قهوه نیم خورده روی میز ایوان ... 
یا دکمه ای که سر شوخی های کودکانه
 از سر آستین پیراهنشان جدا شده ...  
یا شاید حتی یک آدم را...
پشت این فاصله ها جا گذاشته اند
 برای برداشتنش بر می گردند..
به همان خیابانی که از آن جدا شده اند
 آن وقت است که می فهمند
 "ناگهان چه زود دیر میشود "
می دانی
 دیگران را کاری نداشته باش 
تو هر وقت خواستی بیا 
من هنوز همان جایم
 کنار پنجره 
با گوشی تلفن در دستم 
همان که خداحافظت در آن پیچید 
همه ی دو نفره هایمان را نگه داشته ام 
و هر روز تازه اشان میکنم 
تا بیایی و سراغشان را بگیری
 دیگران را کاری نداشته باش
 تو هر وقت خواستی بیا  
پ.ن : دلتنگی که کودک شیرین و ملوس گوشه ی خانه نیست که لباس تنش کنم و سراغت بفرستمش و بگویم در گوشش بگو دوستش دارم 
قاصدک نیست که فوتش کنم تا بیاید و نیمه شب به یادت بیاورد مرا 
دلتنگی همین است
 همین خط خطی های عاشقانه که نمیدانم میخوانی یا نه 
همین قراره هرشبه که از فردا اسمش را نمی آورم و همین فردایی که باز ... 
پ.ن: دلم برات تنگه ... همین


نظرات() 

تاریخ:جمعه 14 خرداد 1395-11:10 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

آبرو

خبرش بمبی بود که ترکید و صدایش تا اینجا هم آمد 

دختر فلانی از خانه فرار کرده ... 
همان دختری که چند وقت قبل نشانش کرده بودیم برای دایی خواستگاریش کنیم
 و همه میگفتند کمالات دارد و دانشگاه دولتی قبول شده است و چه و چه و چه 
شوهرعمه طی یک سخنرانی طولانی فرمود :" دختری که ولش کنی به امان خدا و سر از دانشگاه و خوابگاه در بیاره و چوب بالا سرش نباشه همینه " 
و عمه با سری برافراشته گفت :" فلانی گفت میخوام درس بخونم باباش گفت من ابرومو از تو بیشتر دوست دارم ... دختر جاش خونه باباشه بعدم خونه شوهرش ... دیگه حرفش،و نزد گفت چشم بابا " 
مادربزرگ میگفت مادرش مقصر است مادری که نتواند دخترش را جمع کند مادر نیست  
یکی میگفت پسر همکلاسیش مقصر است از دخترش که دوستش با دوست ان دختر اشنایی دارد شنیده است که با کسی سَر و سِر دارد 
دیگری خودش را مقصر میدانست که از اول هم سر به هوا بود 
و یکی دیگر پدرش را که خشن است و دست بزن دارد و .... 
و من فکر میکردم به دختری که با آنهمه کمالات فرار کرده است و چرایش را گذاشته بودم تا خدا قضاوت کند
 یک هفته بعد دوباره خبر آمدکه پیدایش شد خودش که نه جسم بی هوش و لباسهای پاره پاره اش را لای پتو پیچیده بودند و دم صبح جلوی خانه اشان رها کرده بودند هیچکس نمیدانست تا اینکه جیغ و داد اهل خانه همه را بیرون کشاند و دیدند که پدر و برادرش به جان تن و بدن کبودش افتاده بودند و با هرچه که داشتند سعی در پاک کردن لکه ی ننگ دامانش کرده بودند و تا اینکه ابرو داریشان با مداخله ی پلیس نصفه نیمه مانده و دخترک نیمه جان را به بیمارستانی منتقل کرده بودند که مرگش را قبل از رسیدن به بیمارستان و در اثر حفظ ابرو و تجاوزات مکرر و ... غیره اعلام کرده بود
 مراسمی گرفته نشد ... تصلیت و تصلی هم در کار نبود حتی دختر را روی تپه ی روبروی خانه پدربزرگ که بهشت اموات حساب میشود به خاک نسپردند 
بلکه پدرش او را جایی پایین تپه چال !!!! کرده بود و با سری افکنده به خانه رفته بود 
که پلیس باز هم سراغشان رفت کسی برای پلیس از ماشین حامل دختر خبر برده بود 
کسی آن اطراف بوده و دیده که عشقش را چند نفر از ماشینی پرت کرده و رفته بودند
 شکایت ها شد صاحب ماشین و از طریقش چهار متجاوز دیگر هم دستگیر شدند
و خبر بعدی ....  
دخترک را به جوانها فروخته بودند 
کسی که قبل از آنها به او تجاوز کر‌رده بود ... 
برای پاک کردن جای دست خودش دختر را فروخته بود
دختر بیچاره ای که دست به دست شده بود تا آبروی مردی نرود 
از مادرم پرسیدم معلوم شد که بود گفت نه ... پدرش گفته بود انکس که جوانها نشانی اش را داده اند مرد آبرو داری است
 دختر دم بخت دارد
پسر جوان دارد...
دختر من که رفت...
آبرویم هم
آبروی یک مرد را بخاطرش نمی ریزم  
پ.ن :هفت سال گذشته هربار که از بهار خواب خونه بابابزرگ به اون تپه ی سرسبز و سنگ قبرای پنهون شده لای گل و بوته هاش نگاه میکنم به دختری فک میکنم که تنها سهمش از این بهشت کوچیک یه چاله ی بی نشونه زیر پای عزادارا
 پ.ن : هربار که خبر خودکشی کسی و میشنوم با خودم میپرسم آبروی کدوم مرد محترمی پشتش گروئه


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 9 خرداد 1395-12:27 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

بابا بزرگ

تا همین چند سال پیش که میرفتیم شهرستان اولین کسی که می دیدیم بابابزرگ بود 

از خیلی سال قبل تر ... درست از زمانی که دستاش شروع کردن به لرزیدن و کمرش شروع کرد به تا شدن بابا بزرگ بود و یه زیلو که رو بهار خواب خونه قدیمی و دو طبقه اش پهن می کرد 
و یه رادیو که همیشه کنارش روشن بود و یه فلاکس چای ... 
اولین تصویر و آخرین تصویرمون همیشه خودش بود و همیشه هم بلا استثنا گریه اش می گرفت
 وقت رفتن از ذوق دیدنمون ... وقت برگشت از ترس ندیدنمون 
 گریه ی بی صداش ... چونه اش که از بغض میلرزید و دستای لرزونش که دستمال گوشه جیبش و به چشماش می کشید ... 
همیشه باعث میشد دلم بخواد یه بار دیگه برگردم و یه بار دیگه ببوسمش و یه بار دیگه بوسه اش و روی سرم بشونه..
وقتی که گفتن بابا بزرگ مرد هیچ تصوری از نبودنش نداشتم ... 
توی ذهنم نمیگنجید مرد آروم و مهربون همیشگی با رادیوی خراب و همیشه تنظیمش روی موج عرب !!! دیگه نباشه
 اما دفعه بعد که رفتیم و نبود ...  
امروز سالگرد نداشتنشه و من مثل همه ی سالهای قبل دلم برای دستای لرزون و زبرش که رو سرم مینشست تنگ شده 
 هر جا هستی حواست بهم باشه ... خب؟؟؟


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 6 خرداد 1395-08:02 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

قرار ...

قرار گذاشتیم مدتی از هم دور باشیم

 بدون هیچ اتفاق خاصی ... بحثی ... دعوایی ... حتی بدون یک هیچ قهر دلبرانه ای 
یک روز ظهر تلفن زنگ خورد و از آن سوی خط صدایش آمد که دلت نمیخواهد مدتی از دست من راحت شوی !؟؟ 
خاطرت مکدر نشود!? ... 
دوست نداری یک نفس راحت و بی حرص را 
گرفتمش به باد شوخی که چرا ... کی بشود بروی و من یک خواب راحت بکنم و .... 
او رفت با یک "پس تا بعد "
رفت بی آنکه بگویم ترا میخواهم برای همین خاطر مکدر ... 
که چنان عصبانی ام کنی که با توپ و تشر از خودم بپرسم این "او"یِ معمولی و زشت !!! چه داشت که عاشقش شدی  
این اویی که نه چهار شانه اس نه اسب سفید دارد نه قصر طلا 
و نه حتی دندانهای سفید یک دست و چال گونه که موقع خندیدنش دلت را ببرد 
بجایش اخم دارد و جدی اس و تو فک خال روی پلک راستش هستی
 که چه جالب است که اوهم مثل خودت یک خال دارد روی پلک راستش !!! 
روزهای تنهایی جالب است ... 
از همان لحظه منتظری که دلش تنگ بشود و پیام بدهد که بی من مگر میتوانی خوش باشی؟؟
 یا قلدری همیشگی اش گل کند و بگوید دلم میخواهد اذیت بشوی چاره ای هم داری؟؟؟ 
چراغ تلگرام و کوفت و زهرمارش که روشن میشود منتظر یک is typing لعنتی هستی که
 نشان دهد دلتنگ توست ...
و وقتی روزها میگذرد و دلش تنگ نمیشود پناه میبری به last seen بودن ... 
که نبینی اخرین حضورش را ... 
که گمان کنی انقدر از نبودنت دلگیر است که دل و دماغ تکنولوژی را ندارد ... 
تقویم را روی همان پنجشنبه و ساعتت را روی همان ظهر میگذاری که به روی خودت نیاوری سیزده روز و 2 ساعت و بیست دقیقه گذشته است و .. .


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 5 فروردین 1395-01:05 ق.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

روزای بعد از من

دوستم بهم پیام داده اگه بفهمی من اخرین روزمه چه حرف نگفته ای داری بهم بزنی  

وای من پرم از حرفای نگفته به ادمای دور و برم 
پرم از دوست دارمای جا مونده 
یه دختره تخس حرف گوش نکن تو دلم دارم که پای ابراز علاقه به اطرافیام که میاد وسط لج میکنه 
بعد از من کی بهشون بفهمونه چقد عاشقشون بودم؟؟؟ 
همین الان رفتم داداشمو ماچ کردم
 نمیدونم چرا احساس کردم بیشتر از همه باید به اون میگفتم دوسش دارم 
اینکه خواهر برادرا با هم گاهی لج کنن قشنگ ترین بچه بازی دنیاس 
ولی خب گاهی باید بهش میگفتم قاطی همه چش سفیدیای من و قلدریای اون ته دلم میدونم بهترین داداش دنیاس حتی اگه کامل ترینشون نباشه 
دارم به یه وصیت نامه خطی فکر میکنم
باید بدونن که هفت و سه و چهل نمیخوام ...
هزینه اش و بدن خیریه  
باید بدونن از ته دل دوس دارم اگه شد دلم جای دل کس دیگه چشمام جای چشمای دیگه بتپه و ببینه 
کاش میشد میفهمیدم کی بعد از مرگم بیشتر ناراحت میشه کلی خاطره بهش میدادم 
اوووف این روزا بیشتر از همیشه به اون روزا فک میکنم 


نظرات() 

تاریخ:جمعه 28 اسفند 1394-02:39 ق.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

سال نو مبارک

بس ڪه بد میگذرد زندگےِ اهل جهان

 مردم از عــمر چو سالـے گذرد عید ڪنند
 #صائب_تبریزی
 امیدوارم حال دلتون خوش باشه
 خدا میدونه کیا به عید سال بعد میرسن ... کیا نمیرسن
 نزدیک عید که همیشه از خودم میپرسم سال دیگه هستم یا روحم شاده؟؟؟ 
این روزا بنا به دلایلی بیشتر میپرسم ... 
بیشتر حس میکنم شاید دیگه نباشم ... 
دوست دارم بیشتر دوست داشته باشم.
.. بیشتر ببخشم 
این روزا تازه یادم افتاده غرورمو بگیرم بغلم و براش گریه کنم 
ازش معذرت بخوام که به اسم خوب بودن ... فراموش کردن کارش و به اینجا رسوندم
 به این شبا رسوندم... 
تو سریال ستایش طاهر یه جمله گفت خیلی جمله بود : بعضی حرفا بد بارن !!! 
پرم از حرفای بدباری که فکر نکنم دیگه فرصت گفتنشون و داشته باشم  
یا انگیزه گفتن شون و ... 
پرم از حرفای بدباری که شنیدم و هرگز هیچ کس تلاش نکرد سنگینی شون و از روی دوش غرورم برداره
 پرم از حرفایی که هرگز نشنیدم
 و خالی از انگیزه برای هر حرکتی 
فقط دارم با خودم فکر میکنم سالای نبودنم در چ حاله؟؟؟ 
مثل این روزا راحت میگذره؟؟؟ 
یا .... 
مثل همه ی چند سال گذشته. .. بیخیال


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 23 اسفند 1394-02:04 ق.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

آخرین بازدید

نشستم 

و هفده دقیقه ی تمام 
به ساعت آخرین بازدیدش خیره ماندم 
و تمام این مدت 
از خدا خواستم 
که دلش را شور بیندازد 
بی قرارش کند
 که یک هو حس کند چقدر مرا دوست می داشته است
 و چقدر احتیاج دارد
 درست همین حالا
 همین نیمه ی شب
این را به من بگوید
درست همین حالا که من عهد کردم اگر نیاید... بروم اگر نباشد ... نباشم !!!


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 بهمن 1394-01:24 ق.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

حس خوب

سلاممم دلم تنگ شده بود 

... چهار فصل خونتون پایین نیومده؟؟؟
 * این روزا پرم از حس خوب ... 
آرومم و خوشحال 
تو هیچ برهه ای از زندگیم انقد احساس خوب نداشتم 
تو پست قبلی گفتم بعضی اتفاقا هستن اولش بدن اما بعد چند وقت میبینی چقد خوب شد که تو زندگیت ایجاد شدن 
واقعا همینطوره 
بعضی وقتا از روی کم تجربگی ... سادگی ... نمیدونم هرچیز دیگه ای نسبت به احساس و زندگی و حال و هواتون دچار سوتفاهم میشید 
باید حتما یکی وارد زندگیتون بشه یه زلزله تو حال و هواتون ایجاد کنه باعث بشه یه راهی و رو خودتون ببندید که بعد یه مدت بفهمید چقد راجب خودتون دچار سوتفاهم شده بودین 
نمیدونم یه جورایی این روزا به بلوغ حسی و عاطفی رسیدم ...
 بزرگ شدم  
** بعضی وقتا با خودم فک میکنم کاش خودخواه تر بودم ... 
کاش کمی بیشتر از دیگران به خودم فکر میکردم 
اصلا بعضی آدما انقدر ارزشش و داشتن که من بخاطرشون با دیگران در بیفتم ؟؟؟ 
انقدر که من بهشون اهمیت دادم براشون مهم بودم؟؟؟ 
حالا که همون آدما دل من و شکستن پشت من در میان؟؟؟
 معلومه که نه ... معلومه که من مثل همیشه یه طرفه محبت خرج دیگران کردم 
خیلی وقتا حتما نباید کسی و فکر کسی و هک کنی تا بفهمی توی مغزش توی دلش چی میگذره ... 
همین که هزار بار میری و دورت میزنه یعنی ..
 *** دل تنگی دلیل خوبی برای تکرار اشتباه نیست ... یه همچین جمله ای و قبلا شنیدم ... 
بعضی وقتا با خودم میگم کسایی که این جمله قشنگا رو گفتن آیا خودشون این موقعیتا رو تجربه کردن؟؟؟
 این روزا که دور و برمو خلوت کردم و در دنیا رو به رو خودم بستم بیشتر وقت دارم برای فک کردن به آدمایی که پشت در یا لای در !!!گذاشتم
 احساس میکنم بعد این همه اتفاقا غرورم احتیاج داره به ترمیم شدن ... 
احتیاج داره به شنیدن حرفایی که .... 
**** این که آدم عاشق دوستاش باشه بده ؟؟؟
 من عاشق دوستامم ... 
عاشق دوستایی که وقتی اتفاقی گذرم به چتای قبلیم باهاشون میفته لبخنده میاد و میشینه و نمیره
 الی عاشقتم
مهی نیستی ولی یادت هنوزم لبخند میاره  
عاشق لبخندایی ام که یادتون میاره حس خوب یعنی دلت تنگ بشه برای این لبخندا ...  
یعنی درست لحظه ای که میگی یادش بخیر چراغ انلاینش روشن بشه و کنار اسمش بزنه ... Is typing


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 30 دی 1394-12:18 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

چه کنم ... چه کنم ....

*بعضی اتفاقا هستن وقتی میفتن فک میکنی بدترین اتفاق دنیا افتاده 

همش منتظری دنیا تموم شه
 ولی وقتی یه مدتی میگذره ازش میبینی بدم نبود حداقل باعث شد یه سری اتفاقای خوب کنارش بیفته ... 
**چند وقته یه خوابی و چند شب یکبار میبینم
 ... خواب یه زلزله که فقط من توش زنده موندم ... خواب عجیبیه ... 
ترس عجیب غریبی رو تو خواب حس میکنم که صبحش تبدیل میشه به یه سر درد نا جور 
خواب بد همراه با سر درد خر است..
. ***عرضم به حضورتون گرفتن تصمیم های یهویی از ویژگی های بارز این بزرگواره 
در تصمیمی یهویی تصمیم گرفتیم مصدع اوقات شریفه شخصه شخیصی نشویم !!!!
 از طرفی دیگر قوله دادن خبری و به ایشان هم دادیم 
حال ما مانده ایم و کاسه ای حاوی چه کنم ؟؟؟ 
چه کنم ؟؟؟


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 27 دی 1394-04:09 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

حرفای قشنگ

سلام

*دقت کردین بعضی ساعتا چقد دیر میگذرن

بعضی روزا و هفته ها چقد کش میان ؟؟؟

آدم کلافه میشه

هفته گذشته از اون هفته ها بود

از اون هفته ها که فکر میکردم هیچ وقت تموم نمیشن ... هیچ وقت نمیرن

بعضی وقتا خیلی دیوونه میشم ... دستی دستی میرم که خودمو بدبخت کنم ...

واقعا داشتم خودمو بیچاره میکردم ... خودمو سپرده بودم دست روزا ... هرچی شد شد ...

ولی نتونستم دووم بیارم

آخرش شدم خود همیشگیم که زیر بار هیچ زوری نمیره

خدا روشکر گذشت ... خداروشکر

**چند وقت پیش داشتم یه متن میخوندم بریده ای از یه کتاب بود

مرده یه سری حرفای قشنگ میزد به یه خانومی ... که چقد حضورت برام خوب بوده و ال و بل

از جوابه زنه خوشم اومد ... گفت هرچقدر هم حرفای قشنگ بزنی ... رمانتیکش کنی بازم چیزی از حجم دلشکستگی من کم نمیشه ...

واقعا راست گفته ... هیچ حرف قشنگی تو دنیا ... هیچ شعری نمیتونه تاثیر منفی یه آدم و تو زندگی یه نفر دیگه کم کنه

بعضی وقتا نمیدونیم اما یکی و نابود میکنیم ...

جسمی سره پاس ... اما روحی دیگه هیچ وقت اون آدم قبل نمیشه ... حالا تو هی شعر بگو ... از خوبیاش بگو ... از خلا نبودنش ووو....

***شمام اینجوری هستین ؟؟؟ وقتی بفهمین از فردا نمیتونین یه کاری و انجام بدین از همون لحظه خودتون و با اون کار خفه میکنید ؟؟؟

نمیدونم ... من که اینجوری ام

به نظرم اینکه از فردا قراره تا مدتی نه برنج بخورم نه بستنی نه شیرینی نه نون ... نه هیچ چیز خوشمزه ی دیگه ای دلیله محکمیه برای اینکه امروز دو تا بستنی بخورم ... هی به زرشک پلو مامان ناخنک بزنم

کیک و نوشابه رو امتحان کردین ؟؟؟ بچه که بودیم حکم کیک و قهوه ی کافی شاپا رو داشت برای ما ...

الان نوستالژیک بازیم میچسبه ...

من نون خامه ای میخوام ...

 



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 26 مهر 1394-03:13 ب.ظ

نویسنده :کافه چهارفصل

بودن و نبودن

جایی که بـودن و نـبودنت هیچ فرقی ندارد 

نـبودنت را انتخاب کن
اینـگونـه به بــودنت احترام گذاشته ای
 "هاروکی موراکامی" 
این روزا بیشتر از هر وقت دیگه احساس میکنم بود و نبودم یکی شده .... 
و کسی که میتونه این حس و بگیره هم تلاش میکنه که بیشترش کنه .... 
نمیدونم اما مطمئنم یه روزی ورق بر میگرده ....
یه روزی که وقتی ازش سوال بپرسم دروغ نگه ...  
وقتی باهاش حرف بزنم خمیازه نکشه 
یه روزی میاد که دلش بخواد با من حرف بزنه ... 
اونوقت منم که دنبال بهانه ام برای رفتن ... نموندن .... 
ولی تمام بدبختی من اینه : نمی تونم !!! 
درست جایی که میتونم تلافی کنم میبخشم
دیشب خیلی اشفته خوابیدم
 خیلی هم درد داشتم  
باورم نمیشه فقط یه هفته اس اما خیلی زود صبرم تموم شد و ارزوم شد بدون درد خوابیدن !!! 
کاش میشد یه روز و به چالش "هر چی میخوای بپرس ""هرچی میخوای بگو" بگذرونیم 
اونوقت می دیدیم ذهنامون پر از سوالاییه که از ترس " به تو چه " های احتمالی قورت دادیم  .
پر از حرفاییه که تا نوک زبون اومدن و رفتن ذهنم پر از سواله دعوتت کنم به چالش ؟؟؟


نظرات() 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2